تبليغاتX
مادرم...صدف آفرینش...

خدا یکی ومادر هم یکی...که اگه نباشد یعنی نیستی





حرف آخر...| جمعه بیست و هشتم تیر 1387 | 0:48  

حرف آخر                                                                                    

کاش دیروز می بودم و می دیدم که چگونه شبها تا صبح برایم بیدار میماندی، در س آزادی را برایم در نهر قصه ها زمزمه میکردی، کاش میدیدمت و بیادم میماند که خود لقمه ای را بر خود حرام میکردی تا من لقمه ای گران در گلویم باشد، کاش میبودم و میدیدم که چگونه با نگاه به چشمانت اشکهای من فرو مینشست و آرام در گهواره وجود تو ارام میگرفتم....
افسوس که عمریست از تو میگذرد.. افسوس که دیگر چروکهای صورتت هم بر چشمانم لبخند میزند، افسوس که دیگر نتوانم یافت مویی سیاه بر روی سرت...
کاش اگر لحظه ای از من آرزویی داشتی بر تو روا میداشتم، و افسوس از آن که دست غیب غرورم را بر لبهایی که روزی بوسه هایش آرام بخش وجودم بود بسته است و صد افسوس که دیگر نیستی و هستی ات نظاره وجود من است.
همه گان گفتند پیریست که نخواهم دید مویی سیاه حال که به زحماتت فکر کرده ام و بر اعمالت اندیشیده ام بر خود هزاران بار لعنت میفرستم و میگویم کاش روزی به چشمانت برای بار دیگر نگاه میکردم و لبهایم را بر هم فرود میاوردم و زمزمه ای که هر گز فراموش نشدنی برای یک مادر بود را به زبان می آوردم....

مادر دوستت دارم......... روزت مبارک مادرم................مادر دوستت دارم

همیشه گرانبها ترین هدیه برای مادرا یه دو تا کلمه هست . فقط دوستت دارم. مادر انتظاری از فرزند نخواهد داشت جز کلمه ای که او را بتواند شاد کند .. مادر روزت مبارک... هزاران بار شاد تر خواهد شد.

پس حال که بر هر گوشه و در میان هر فرقه و مذهبی از این عالم باشم فریاد بر زبان خواهم آورد...

....مادر روزت مبارک....
نوشته شده توسط خادم امیری| [+] | موضوع: |

داستان...| پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 | 0:17  

برای مامانم..

مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش كه در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.

وقتي از گل فروشي خارج شد، دختري را ديد كه روي جدول خيابان نشسته بود هق هق گريه مي كرد.

مرد  نزديك دختر رفت و از او پرسيد: «دختر خوب، چرا گريه مي كني؟»

دختر در حالي كه گريه مي كرد، گفت: «مي خواستم براي مادرم يك شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي كه گل رز 2 دلار مي شود. مرد لبخندي زد و گفت: «با من بيا، من براي تو يك شاخه گل رز قشنگ مي خرم.»

وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر گفت: «مادرت كجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟»

دختر دست مرد را گرفت و گفت :«آنجا» و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره كرد.

مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يك قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت ، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي كرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

منبع:yaldayebarani.blogfa.com/

نوشته شده توسط خادم امیری| [+] | موضوع: |

خواستم بگویم...| پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 | 0:4  

تا بهشت در زیر پای مادر است

              هستی من در دعای مادر است

خواستم بگويم:
فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على (ع) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است.
                          ( دكتر شريعتي )

منبع:sarvekhamide.blogfa.com

نوشته شده توسط خادم امیری| [+] | موضوع: |

روز مادر یعنی...| سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 | 20:56  

 روز مادر یعنی...

روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری!

 

روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای آينده تو ،دلواپسی!

 

روز مادر يعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بيداری !

 

روز مادر يعنی بهانه  بوسيدن خستگی دستهايی که عمری به پای باليدن تو چروک شد

 

روز مادر يعنی بهانه در آغوش کشيدن  او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود

 

روز مادر يعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....   

    

مادرم روزت مبارک

منبع:: www.leila551.blogfa.com

نوشته شده توسط خادم امیری| [+] | موضوع: |

مادر الماسه...| سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 | 20:43  

مادر                                                               مادر الماسي است گرانبها که در روز ازل، در ظلمات و تاريکي روز اول خلقت به هر انسا ني عطا شده. موهبت خدايي که بدون در نظر داشتن مرزهاي خاکي، بي خبر از همه رفتارهاي نژاد پرستانه، به دور از هر گونه اختلافات طبقاتي و فرهنگي به مستمند و ثروتمند به يک نوع بخشوده شده. مادر رنگ نميشناسد. سياه و سفيد نميشناسد. در پيشگاه مادر رنگ نيست، فرق نيست. مادر تکه اي از خداست.

بنــــــــــــازم همت والای مــــــــــادر

به قـــــــربان قـــــــد و بالای مـــــادر

تن جـــــان و سر و پايم فــــــدا بـــــاد

بــــــــه راه صبر جـــــــانفرساي مادر

نمي رفتم به خــــواب راحت و خوش

نبــــــود از نغمه يي لالاي مـــــــــادر

فــروغش روشنايي بخش جانهــــاست

رخ همر جهـــــــــان آراي مــــــــادر

ادا نتوان كنـــــم حقش، اگــــــــــر سر

بريزم همچــــــو زر در پـــــــاي مادر

به كودك، بـــــوي مادر مـي دهد جان

نگيرد دايه هـــــرگز، جاي مـــــــــادر

همه شب دـــــيده گان من، بــــــود باز

كه باشد انـــــدر آن، مـــــاواي مـــادر

لبم را بوسه ها مــــــــــــي زد شبانگاه

لب شيــــرين شكـــــــــر زاي مـــــادر

مي عشق و وفـــــا، در كــام من ريخت

بـــــود اين مستي از صهباي مـــــــادر

مــــــرا با شيره ي جان، پرورش داد

دل پر مهــــــــــــر و پرغــوغاي مادر

نخستين حـــــــرف را، او يـاد من داد

منم يك قطره از در پــــاي مـــــــــادر

گلـم با آب مهر ش، چـون عجين گشت

بـــــــه سر باشد مرا، سوداي مـــــادر

نبي فـــــــــرموده انــــــدر شــــان مادر

كــــــه جنت هست، زيـــــــر پاي مادر ۱

نوشته شده توسط خادم امیری| [+] | موضوع: |

مادرم...| سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 | 20:9  

باغبان هستي:
مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.

خشم لبريز از مهرباني:
مهرباني و لطافت مادر را بارها ياد کرده ايم و ستوده ايم، ولي من، لحظه هاي ناب خشم و قهر او را نيز مي ستايم؛ لحظاتي که پايم در راه مي لغزيد و سوي بيراهه مي رفتم؛ لحظاتي که دست به خطا مي بردم و از سر جهل راه عصيان پيش مي گرفتم. نه به کلام او دل مي سپردم و نه به نگاه زنهار زده اش وقعي مي نهادم. سر در جيب جهالت فرو کرده، راه خود مي رفتم و او چون کوهي سترگ، راه بر من مي بست. چون رودي خروشان مي خروشيد، آن گونه که خود را خردتر از آن مي ديدم که نافرماني کنم و چه زود پرده جهالتم دريده مي شد و چشم دلم گشوده، و مي ديدم که با آن خشم لبريز از مهرباني اش، چگونه راه مرا بر پرتگاه خطا بسته است و آن گاه، فروتنانه به سپاسش می نشینیم

 

نوشته شده توسط خادم امیری| [+] | موضوع: |

شعر...| سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 | 19:44  

 مادر دوستت دارم ...  

وقتیکه من بزرگ شدم، شاید، معمار شوم
آنگاه، تمامی جهان را همچون بامی
بر فراز دستان تو، ستون خواهم کرد
وقتیکه من بزرگ شدم، شاید، پزشک شوم
آنگاه، با عطر تو نوشدارویی خواهم ساخت
بر تمام دردهای جهان
و آنگاه به سلامتی شان، با لب های تو
بر گونه های شادی تمام کودکان جهان، بوسه خواهم زد
وقتیکه من بزرگ شدم، شاید
یکروز با چتر گیسوان تو
از آسمان آرزوهایت
پروازی کنم بر آستان زمین
[زمینی که پای تو آنرا نگه داشته است ]
و آنگاه، خواهم دوید تا مرزهای درونت
و در پنهانترین گوشه های جنگل سبز آغوش تو، پنهان خواهم شد
اکنون را که نام نهادی فصل کاشت
فردا که من بزرگ شدم، در زمان برداشت
مادرم، به تو قول می دهم
من تو را دوست خواهم داشت…

                                                                                                                      

منبع: www.zahra-hb.com

نوشته شده توسط خادم امیری| [+] | موضوع: |

زن چیست؟؟| سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 | 12:11  

                                زن چیست؟

 

 

 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش 0روز می گذشت.

فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟

خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟

او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.

بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.

و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند
به اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد
فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد
اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است.  باشد فردا تمامش بفرماييد
خداوند فرمود : نمی شود
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج ساله را وادار کند دوش بگيرد
فرشته نزديک شد و به زن دست زد
اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد
فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد  
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد
ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايدخداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش .
فرشته متاثر شد
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند
همواره بچه ها را به دندان می کشند
سختی ها را بهتر تحمل می کنند

بار زندگی را به دوش می کشند
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند
وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند
وقتی خوشحالند گريه می کنند
و وقتی عصبانی اند می خندند
برای آنچه باور دارند می جنگند
در مقابل بی عدالتی می ايستند
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند
براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند
بدون قيد و شرط دوست می دارند
وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند
با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند. می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند.
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند.
خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد : چه عيبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند.

منبع:www.sheitonak.blogfa.com

نوشته شده توسط خادم امیری| [+] | موضوع: |

کودک و خدا...| سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 | 11:40  

کودک و خدا

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسيد: مي‌گويند فردا شما مرا به زمين مي‌فرستيد اما من به اين کوچکي بدون هيچ کمکي چگونه مي‌توانم براي زندگي به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از بین تعداد بسياري از فرشتگان من يکي را براي تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداري خواهد کرد. اما کودک هنوز مطمئن نبود که ميخواهد برود يا نه؟ کودک گفت:
اما اينجا در بهشت من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم واينها براي شادي من کافي هستند. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود. کودک ادامه داد: من چطور مي‌توانم بفهمم مردم چه مي‌گويند وقتي زبان آنها نمي‌دانم. خداوند گفت:

 فرشته تو زيباترين و شيرين‌ترين واژهايي را ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني. کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي‌خواهم با شما صحبت کنم؟ اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت: فراشته ات دستهايت را در کنار هم قرار خواهد داد وبه تو يادخواهد داد که چگونه دعا کني.
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده‌ام که در زمين انسان‌هاي بدي هم زندگي مي‌کنند. چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟ فراشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. کودک با نگراني ادامه داد: من هميشه به اين دليل که ديگر نمي‌توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد گفت: فرشته‌ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه باز گشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من هميشه در کنار تو خواهم بود.

کودک مي‌دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند. او به آرامي يک سئوال ديگر از خدا پرسيد: خدايا اگر من بايد همين حالا بروم، نام فرشته ام را به من بگو!؟ خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد به راحتي مي تواني اورا ناجي صدا کني ...

منبع:www.sheitonak.blogfa.com        
نوشته شده توسط خادم امیری| [+] | موضوع: |

مادر...| دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 | 2:29  

۱

مادر

 

مادر تو شگفتي خلقتي

تو لبريز از عظمتي،

تو راسپاس مي گويم و مي ستايمت . . .

مادر! جزيره قلبت هنوز كشف نشده و هيچكس

نميدونه چه جوري دلتو بايد لرزوند...

جز آن كودكي كه تو را مادر ناميد

 

نوشته شده توسط خادم امیری| [+] | موضوع: |

مقدمه| دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 | 1:36  

   مقدمه:   

فاطمه برای محمد شاید بازآفريني تازه‌اي از کهن الگوی مادر بود. محمد از قبيله‌ي «اميين» بود. «امي» هم صرفا به معناي بي‌سواد نيست. به ویژه در آن روزگار و در آن جغرفیا، امي كسي را مي‌گفتند كه منسوب به مادر باشد، مثل عيسي مسيح. ‌قبيله‌ي محمد هم نسب از هاجر داشتند و بيشتر منسوب به هاجر بودند تا به‌ابراهيم. هاجر كنيزي تبعيد شده‌ بود از قبيله‌ي ابراهيم. در سنت پيشينيان اين بود كه فرزند كنيز از پدر ميراث نمي‌برد. همين بود كه نسل اسماعيل را گاه «هاجريان» و بيشتر «اميين» مي‌خواندند .

محمد يتيم بودن را تجربه كرده بود، هنوز تولد نيافته بود كه پدرش عبدالله مرده بود. در كودكي هم مادر خويش را از دست داده بود. در آن هنگام وقتي آمنه را به خاك سپرده بودند محمد شش ساله بوده. نوشته‌اند وقتي همگان از گور آمنه دور شده بودند تا به خانه‌هاي خود بروند، محمد خود را بر گور آمنه انداخته بوده و به تلخي گريسته بود .
بعدها محمد رسول پدر چهار دختر مي‌شود كه فاطمه كوچكترينِ آن‌ها بود. فاطمه يعني بريده شده يا برگرفته شده از شيرمادر، كسي را كه زود هنگام از شير مي‌گرفتند فاطمه مي‌گفتند. چندان دور نمي‌نمايد كه خديجه به‌آخر خط رسيده بوده و شايد ديگر آن شور وشوقِ مادران جوان را نداشت .
شايد به همين جهت، اين دختر از همان دورانِ كودكي بيشتر با پدر همراه بود. پدر هم كه او را همراه و رفيق خود مي‌ديد دلبستگي بسيار به او پيدا كرده بود .
همراهي‌ِ فاطمه با پدرش از هنگامي نقش زنده‌تري پيدا كرد كه محمد مبعوث به رسالت شده بود. آن هنگام شايد فاطمه حدود پنج يا شش سال بيشتر نداشت و تا سن هفده هيجده سالگي كه در مدينه با علي ازداواج كند هنوز فاصله‌ي زيادي بود. اين را هم بگويم كه مطابق برخي نشانه‌ها و اسناد تاريخي قدیمی تر، فاطمه در هنگام فوت شدن شايد حدود 28 تا30 سال داشته است. هرچه بود فاطمه دوران سختِ مكه را در كنار پدر تجربه كرده بود. دوراني كه مشرکین قريش مدام به اذيت و آزار محمد مي‌پرداختند .
اين صحنه‌را تاريخ هم به‌ياد دارد كه روزي در ايام قبل از هجرت، محمد در كنار كعبه به نماز بود وقتي سر از سجده برداشت يكي از مردان شرور قريش شكمبه‌ي شتري را به سر محمد كشيد تا او را مضحكه‌ي عام كرده باشد. در همان هنگام دست‌هاي كوچك فاطمه بود كه شكمبه از سر پدر بيرون كشيده بود و با همان دستان كوچك و لاغر چهره و صورت پدر از آلوده‌گي سترده بود، وشايد باچشماني سرشار از مهر پدر را دلداري داده بود. آن هنگام شايد فاطمه هفت يا هشت سال بيشتر نداشت .
شايد حالا كه دست‌هاي كوچك فاطمه چهره‌ي پدر را نوازش مي‌داد و به‌مهر نگاهش مي‌كرد، محمد به ياد دوران كودكي مي‌افتاد و غروب مهر مادرانه‌اي را به‌ياد مي‌آورد كه با دست‌ها و نگاه فاطمه از نو طلوع مي‌كند. هنوز هم بايد چيزهاي زيادي دست به دست هم داده باشد تا محمد فاطمه را (ام ابيها) بخواند .
فاطمه با آنكه هميشه همراه پدر بود، و براي پدرِ خويش مادري مي‌كرد، اما انگار كار چنداني به انديشه‌ها و درست و نادرستِ رسالت پدر نداشت. محمد براي فاطمه، كودكي يتيم بود كه نياز به مهر و مراقبت داشت. اگرچه فاطمه خود كودك بود اما شرايط به‌گونه‌اي رقم مي‌خورد كه او مهر مادرانه‌ي خويش را نسبت به پدر آشكار كند. مهر ورزيدن را كه در ترازوي انديشه‌ي ديني نمي توان سنجيد. شايد هنوز آن‌گونه كه بايد كسي سهم فاطمه را در سرشار شدن محمد در نيافته باشد. وشايد هنوز بسياري از مردمان ندانند كه فاطمه هم براي محمد، چندان نماد ديني و اعتقادی نبود، یعنی آن گونه نبود که تنها به سبب ایمانش برای محمد عزیز باشد بلكه بازآفريني تازه‌اي از هاجر بود. و محمد بي‌ هيچ قيد و شرطي فاطمه را دوست داشت. همان گونه كه كودكي مادرش را دوست دارد .
محمد از قبيله‌ي «اميين» بود. «امي» هم صرفا به معناي بي‌سواد نيست. به ویژه در آن روزگار و در آن جغرفیا، امي كسي را مي‌گفتند كه منسوب به مادر باشد، مثل عيسي مسيح. ‌قبيله‌ي محمد هم نسب از هاجر داشتند و بيشتر منسوب به هاجر بودند تا به‌ابراهيم. هاجر كنيزي تبعيد شده‌ بود از قبيله‌ي ابراهيم. در سنت پيشينيان اين بود كه فرزند كنيز از پدر ميراث نمي‌برد. همين بود كه نسل اسماعيل را گاه «هاجريان» و بيشتر «اميين» مي‌خواندند. همه‌ي نام‌ها و نمادهايي كه در كعبه و پيرامون آن است حكايت از نقش كهن‌الگوي مادر در ميان اميين دارد. اين‌ها ‌را قبلا در كتاب «مريم مادر كلمه» نوشته اند.
اين كهن‌الگوي مادر، كه در چهره‌ي فاطمه براي محمد باز آفريني شد، تاثير عميقش را در كردار و رفتار محمد نيز نشان مي‌داد. وقتی محمد و يارانش پس از سال ها تبعيد و دوری از مکه، توانستند دو باره به خانه‌هاي خود باز گردند، قريش و آن جماعتی که بی مهری های فراوران به محمد و مسلمانان روا داشته بودند، ترس جان داشتند و بيم انتقام، که اين انگار در غريزۀ هر پيروزمندو ظفر يافته ای هست که به‌هنگام پيروزي انتقام روزهاي سخت را باز ستاند .
نوشته‌اندهنگامي‌كه مسلمان به‌همراهي رسول پيروزمندانه وارد مكه شدند وآنجا را فتح كردند ناگهان اين شعار از حنجره فاتحان برآمده بود كه اليوم يوم‌الملحمه، منظورشان كشتار از مشركين قريش واهالي مكه بود. فرياد مرگ بر اين مرگ برآن، فضاي مكه را پر كرده بود. بهانه براي كشتار هم داشتند. چرا كه اينان حرم راآلوده بودند، متوليان اصنام بودند، وبسا ستم‌ها كه پيش ازاين به مسلمانان رواداشته بودند .
دراين ميانه محمد كه پيشاپيش مسلمانان برشتر خود سواربود دست‌هارا بالا آورده بود تا همگان سكوت كنند آنگاه به سوي جمعيت اين‌گونه فريادكردبودكه :
اليوم يوم‌المرحمه .
انگارمسمانان فاتح كه فرياد كشتار سرداده بودند، بعد از اين همه سال‌ها كه با محمد بودند هنوز او را نشناخته بودند. پس، از اين قوم كه امروز داعيه‌دار امانت اويند چه انتظار؟ اين هم از شگفتي‌هاي مردمان خداپرست است كه براي وفاداري به خداوند خود چندان آمادگي دارند كه آفريده‌هاي او را به نام او از دم تيغ بگذرانند. فراموش كرده بودند كه درحرم هستند، و از ياد برده بودند كه در اين حرم روح مادرانه‌اي حضوردارد كه همه فرزندان خود را دوست دارد. شايد هم خيالات خودرا به خدايي گرفته بودند .

تا كنون ‌روايت‌ها در باره‌ي محمد، بيشتر از نگاه و زبان مرداني بوده و هست كه شايد دغدغه‌هاي روح ماردانه را در خود محو كرده باشند مرداني كه حتي دختران خويش را شايد از ياد برده‌اند. دختران ما هم انگار هنوز نمي‌دانند كه تجلي روح مادرانه چندان ربطي به ازدواج كردن و بچه‌دار شدن ندارد .

هنوز نكته‌هاي ديگري هم در باره‌ي فاطمه هست كه شرح هركدام شايد فرصتي ديگر مي‌طلبد، و زباني ديگر مي‌خواهد، زباني كه آميزه‌اي از اسطوره و تاريخ باشد مانند رابطه‌ي بانوي ايران با داستان فاطمه.   ۱

منبع:www.ali-tahmasebi.com

               

نوشته شده توسط خادم امیری| [+] | موضوع: |